تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک
تولدم۷ روز ژیش بود اما نتونستم بیا نت
نامردا هیچ کدومم تولدمو تبریک نگفتید(بعضیا)
فعلا![]()
سال ۳۶۵ روز است در حالی که:
۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.
۳- در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا”۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.
۴- اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا”۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.
۵- طبیعتا ”۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.
۶- ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.
۷- روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.
۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.
۹- در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.
۱۰- در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .
۱۱- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی می ماند.
۱۲- یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند؟
عصر ایران
بابا جون من ااین مطلب و از وب سها جون کپی کردم
خوب شد سها جوون؟؟
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ….
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند
ماها جدیدا خیلی دیر به دیر میایم
ببخشید
اما شما ها زود به زود بیاین.
منتظرتونم
آرتور قهرمان افسانه ای تنیسهنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟ "
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟… پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟… مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟… پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟… خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟… آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟… مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!… گفتم: چرا؟… همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟… پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند… می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟… زنم گفت: مردم چه می گویند؟!…
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!…
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!…مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!
واقعا زندگی مون برای مردمه؟؟؟؟
نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق یعنی :چون خورشید،تابیدن بر شب های دوست وچون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست
دراین دنیا نكردم من گناهی فقط كردم به چشمانت نگاهی اگر باشه نگاه من گناهی مجازاتم بكن غیر از جدایی
زندگی سخت نیست ما سختش می كنیم *عشق قشنگ نیست ما قشنگش می كنیم *دل ما تنگ نیست ما تنگش می كنیم *دل هیچكس سنگ نیست ما سنگش می كنیم *
دقت کردی همه ی چیزای خوب خانم اند : خورشید خانم .... مهتاب خانم ... پروانه خانم ... و همه ی چیزای بد آقا هستن ... !! ... اقا دزده ... اقا سگه ... اقا گرگه ... !!!
تو گلی عین گلهای قشنگ قالی ............ تو به ظرافت تار و پود فرشهای زیبای ایرانی ........اصلا خود فرش پاتریسی .......... همونی که یه تختش کمه ...!!!!!
هر كسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خیالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خندید خنده های من دزدید زیر چشمه مهربونی خواب یك توطئه میدید
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمیكنیم حتی در كره زمین منزل حقیقیه ما قلب كسانیست كه دوستشان داریم اگر عاشقانه زندگی كنیم جاودانیم
نگاه..............لبخند لبخند............چشمك چشمك.........دوستی دوستی..........عشق عشق............بوسه بوسه.............فاجعه فاجعه.............مرگ
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ، ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت ، ویرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت .
تو ۴ جا 4 چیزو خیلی دوست دارم تو آسمون خدا رو تو زمین خودمو تو خودم قلبمو و تو قلبم تو رو .....
دعای یک دختر مجرد :
خدایا من از تو هیچی نمی خوام فقط یه داماد خوب و خوش تیپ قسمت مامانم کن..!!
عشق .... سرکاریه
محبت .... تظاهره
مهربونی .... مسخرس
وفا .... مرده
عهد وپیمون .... دلخوشیه
عاطفه .... تموم شده
مهر .... مدرسه ها باز میشه...!!
آب میوه صداتم .... چرخ کرده نگاتم .... قربون اون چشاتم ....کشته خنده هاتم .... کلاچ اون پاهاتم .... من مرده ی هواتم .... تا عمر دارم باهاتم.!!!
بی تو هرگز نمی تونم زندگی کنم ژس بیا با هم گور به گور بشیم.
گویند مرگ سخت است و سخت از مرگ انتظار کشیدن برای sms من !!
خیلی انتظار کشیدی آره؟؟
دوستت دارم تو چی؟
خیلی میخوامت تو چی؟
بی تو می میرم تو چی؟
.
.
.
من خالی بستم تو چی؟
این نردبان ترقیه..
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
آی کیو ؟ ازش میرن بالا نه پایین
بی لیاقت
.
.
.
.
نامرد
.
.
.
.
به کسی میگن که قدر گلی مثل تو رو نداره. !!!
یه اس ام اس برات اون پایین نوشتم بخونش
.
.
.
.
.
SMS
اگه بگم خرابتم قول می دی تعمیرم کنی؟
دیگه از ذغال دلسوخته تر داریم؟
.
.
.
.
ذغالتم
از سلطان جنگل به جوجه اردک زشت . جوجه اردک زشت؟ اگه در دسترس هستی اس ام اس بده !!!
گلم
نازم
عسلم
جیگرم
شیرینم
ملوسم
خوشگلم
با نمکم
.
.
.
تازه با حالم هستم.
در ماهیتابه عشق سوختم . . . بی وفا روغن بریز
ادامه مطلب
۱- خیلی چرته
۲- مثل خودته ( بی خود )
۳-بی خود
۴-مزخرف
۵- غیر قابل تحمل
۶- افتضاح
۷- بد نیست
۸-یه کم خوبه
۹- خوبه
۱۰- خیلی خوبه
۱۱-عالیه
۱۲- مثل خودت باحاله
۱۳- توپه
۱۴- مهشر
۱۵- تا حالا به این جالبی ندیده بودم
۱۶- دس مریزار
۱۷- حرف نداره
۱۸- خیلی خیلی عالیه
ماها هم که خیلی به خودمون مطمئن بودیم گفتیم باشه بابا هوای خودمون رو داریم!![]()
از قضا درست یک ساعت بعد از تموم شدن دومین کلاس ۲ تا از پسرا که به احتمال زیاد!!!
سال چهارم یا پنجم بودن اومدن پیش ما. من و دو تا از بچه ها داشتیم در باره یه موضوعی صحبت می کردیم که پسره با کلی خجالت الکی!
اومد پیش ما و رو به من گفت: ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم منم با کمال خونسردی گفتم اگه امری دارین بگین دوستام از خودم هستم![]()
که یارو گفت من از روزی که شما رو دیدم
عاشق و شیفته تون شدم
و یه لحظه نتونستم از فکرتون بیرون بیام
و از این چرت و پرت ها
به زور جلوی خندم رو گرفته بودم( آخه من تازه اولین روز حضورم توی دانشگاه بود
) گفتم: مگه من رو چند وقت میشناسین؟!![]()
گفت از همون دو هفته پیش که اومدین و اگه اجازه بدیم با مامان و بابام بیام خواستگاریتون!
که یکهو دوستش زد زیر خنده![]()
منم با کمال خونسردی بهشون گفتم: ولی من اولین روزیه که میام دانشگاه ![]()
![]()
که ایندفعه ماها زدیم زیر خنده ![]()
و طرف دمش رو گذاشت رو کولش و رفت![]()
انتخابات!
نقل از یکی از بچه ها:
توی شور و شوق انتخابات بودیم
و این هیایو به دانشگاه هم سرایت کرده بود. سر یکی از کلاس ها که اتفاقا استادای سخت گیری داشت
من و بچه ها عقب کلاس بحث داغ انتخاباتی راه انداخته بودیم. استاد که خودش از طرفدارای پرو پا قرص یکی از کاندیداها
بود داشت حضور غیاب می کرد. به اسم من که رسید چند بار خووندش و منم اصلا حواسم نبود.
استاد که فهمید من حواسم نیست عصبانی شد
و داد زد: خانم فلانی حواستون کجاست؟ مگه با شما نیستم؟![]()
من که روی صندلیم یه دونه از عکسای بزرگ همون کاندیدای مورد علاقه استاد رو داشتم عکس رو بلند توی دستام گرفتم.
استاد تا این حرکت رو دید سریع تغییر موضع داد و داد زد:
این خانم یه ۲۰ می گیره ۳ تا مثبت + ۵ نمره برای امتحان ترم!![]()
که کلاس ترکید!![]()
بقیه ی خاطرات در ادامه مطلب
ادامه مطلب
شگفتي بزرگ روانشناسي در قرن 21 معرفي كردهاند...
از منابعي هم افشا شده كه شركت گوگل از اين تست در آزمون استخدامي مديران ارشدش
استفاده مي كند...
پاسخ صحيح به اين تست در كمتر از 30 ثانيه نشان دهنده بهره هوشي حداقل 140 مي
باشد...
جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟
برای دیدن جواب صحیح بريد ادامه مطلب.
ادامه مطلب
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشداما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟ این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمودو به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشدچرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتورو نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ پیرزن جادوگر این بود:
" آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.
به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری با مهربانی رفتار کرده بود،از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد.سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار می شدانوقت می توانست به دوستانش و دیگران،همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟
انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:
انتخاب این آقا رو تو ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
1.حساب كنید با چهار هزار تومان در یك ماه،چند قرص نان لواش میتوان خرید؟ با این مقدار نان چند وعده “نون پنیر،چای شیرین” میتوان خورد؟(2 نمره)
2.سوال بالا را در مورد نان سنگك،با دو حالت با كنجد و بدون كنجد بررسی كنید.(3 نمره)
یه سوال به سوالات اول قبر اضافه شد!!!
یه سوال به سوالهای شب اول قبر اضافه شد:
89000 تومن یارانه تو چیکار کردی؟
كرگدنها قادرند سریعتر از انسانها بدوند.
هیچ پنگوئنی در قطب شمال وجود ندارد.
مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.
كانادا یك واژه هندی به معنی ?روستای بزرگ? میباشد.
11 درصد جمعیت جهان را چپ دستان تشكیل میدهند.
رشد دندانهای سگ آبی هیچگاه متوقف نمیگردد.
قلب والها تنها 9 بار در دقیقه میتپد.
چیتا قادر است در حداكثر سرعت خود گامهایی به طول 8 متر بر دارد.
یك خرس بالغ قادر است با سرعت یك اسب بدود.
اسبها قادرند در حالت ایستاده بخوابند.
كانگروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند.
گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری كند.
یك كوه آتشفشان قادر است ذرات ریز و گردوغبار را تا ارتفاع 50 كیلومتری به فضای اطراف پرتاب كند.
داركوب ها قادرند 20 بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند.
سالانه 500 فیلم در امریكا و 800 فیلم در هند ساخته میگردد.
آدولف هیتلر گیاهخوار بوده است.
تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون كور رنگ میباشند.
عمر تمساح بیش از 100 سال میباشد.
تمام قوهای كشور انگلیس جزو دارایی های ملكه انگلیس میباشند.
مزه سیب، پیاز و سیب زمینی یكسان میباشد. و تنها بواسطه بوی آنهاست كه طعم های متفاوتی می یابند.
80 درصد امواج مایكرو ویو تلفنهای همراه بوسیله سر جذب میگردد.
قد فضانوردان هنگامی كه در فضا هستند 5 تا 7 سانتی متر بلندتر میگردد.
بلژیك تنها كشوری است كه فیلمهای غیر اخلاقی را سانسور نمیكند.
جلیغه ضد گلوله، برف پاك كن شیشه خودرو و پرینتر لیزری همگی اختراعات زنان میباشند.
درتمام انسانهای كره زمین 99.9 % شباهت ژنتیكی وجود دارد.
لئوناردو داوینچی مخترع قیچی میباشد.
سطح شهر مكزیكوسیتی سالانه 25 سانتی متر نشست میكند.
دو سوم آدم رباییهای جهان در كلمبیا به وقوع می پیوندد.
70% فقرای جهان را زنان تشكیل میدهند.
ون گوگ در طول حیات خود تنها یكی از نقاشیهای خود را بفروش رساند.
اختراع پیچ گوشتی پیش از پیچ صورت گرفت.
قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.
ایران خودرو: هفتاد و ................
بقیه ی اخبار در ادامه مطلب![]()
ادامه مطلب
برای اینکار ابتدا به این نکته توجه داشته باشید از آنجاییکه ایرانسل تنها شبکه ای است که این سرویس را در ایران ارائه می کند، در حال حاضر امکان استفاده از آن برای تماس با سایر اپراتورها موجود نیست در نتیجه شما تنها میتوانید از این روش برای ارسال پیام به دوستانی که ایرانسل دارند استفاده کنید.
واما نحوه ی کار که در ادامه مطلب توضیح داده شده
ادامه مطلب
ادامه مطلب
خیلی باحاله![]()
![]()
مرد مدل رم:از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
مرد مدل ویندوز:همه که هیچکاری رو درست انجام نمیده ولی هیچ کس نمی تونه بدون اون سر کنه!
مرد مدل اکسل:میگن خیلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نیاز اصلی تون ازش استفاده میکنین!
مرد مدل اسکرین سیور:به هیچ دردی نمیخوره ولی حداقل حوصله ی ادم باهاش سر نمی ره!
مرد مدل سرور:وقتی لازمش دارین مشغوله!
مرد مدل مولتی مدیا:کاری میکنه که حتی چیزهای وحشتناک هم خوشگل بشن!
مرد مدل سی دی درایو:هی تندتر و تندتر میشه!
مرد مدل ایمیل:از هر ده تا چیزی که میگه هشت تاش بیخوده!
مرد مدل ویرووس(به نام شوور هم معروفه):وقتی که انتظارش رو ندارین از راه میرسه خودش رو نصب می کنه و از همه ی منابعتون استفاده میکنه.اگر سعی کنین پاکش کنین یک چیز رو از دست میدین اگه هم پاکش نکنین همه چیزتون رو از دست میدین!
لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین
مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
با عشق : روبرت
دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.....!!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند .»
از رفتگر محله عیدی بگیرید.
گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.
سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید…
با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !
به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.
نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !
روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !
هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .
پیراهن را روی کت بپوشید.
ماست را با چنگال بخورید.
با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !
زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.
سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.
ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.
داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.
جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید
شرایط:
۱)دبیرستانی باشن
۲)به اصف باشن
|
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
دانیال
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مردبا چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.!!!!!!
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد
.................یادداشتهای شخصی عزراییل
شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به كارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!
يكشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچكدام از كارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يك نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يك آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودكشي اونقدر قرص خواب خورده بود كه هر كاري ميكردم ديگه روحش بيدار نميشد!
دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يكي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود كه نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز كردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من كشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممكن بود حتي روحشم ناقص كنن!
از همكاري بدم نمياد، ولي بشرط اينكه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد كسي تو تخصصم دخالت كنه .
سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يكي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يكي داره نيگام ميكنه.
دست اون يكي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميكنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون كه اگه خودمو كنار نكشم ممكنه به خودمم بزنه. با يك اشاره ماشينش منحرف شد و كوبيد به درخت.به خودم كه اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشكر دارن برام دست تكون ميدن.
منم براشون دست تكون دادم و براي اينكه دست خالي نرم هموني كه كوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود كه روحشم يه جورايي نشئه بود و فكر كنم هنوزم كه هنوزه نفهميده مرده!
چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه كار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يكيشون داره فحش بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد كه توي راه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته كه همه كارهامو ول كردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميكنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف كرده بودند كه هوس كردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عكس بگيره.راستش ترسيدم بيفته.با خودم گفتم اگه كمكش نكنم ممكنه همچي بخوره زمين كه ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم كه روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور كنيد اصلا تو برنامم نبود.
جمعه:
بابا ولم كنيد جمعه كه تعطيله!!!!!
....................موضوع انشا غضنفر اينا : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا به حال احساس غير قابل توصيفي داشته ايد؟
آن را توصيف کنيد !
دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..'
دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان تو گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش!
................................
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟
یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي .
اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف 500 متري از ملت دارن دنبالشون ميكن.
يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟
مَرده ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد!
مَرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر مَرده راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوال ها نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟!
مَرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر، ميگه : برو ته صف.
...........................
در صف طولانی بهشت، در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند.
نوبت راننده که رسید فرشتهای نگاهی عمیق به کارنامهاش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت.
نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامهاش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند.
کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کردهام.
فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو رانننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.
...............................



